زایمان دردناک جامعه ایران یا سقوط در سیاهچاله فروپاشی
ایران در لبهی تیغ؛ تحلیل جامع فروپاشی ساختاری یا زایمان تمدنی
پرسشی که امروز بر فضای عمومی ایران سنگینی میکند، دیگر دربارهی نرخ تورم یا نتایج انتخابات نیست؛ بلکه پرسشی هستیشناختی است: «آیا جامعه ایران در حال فروپاشی است؟» بسیاری با نگاه به خیابانهای ساکت، آمار نگرانکنندهی خودکشی، اعتیاد و مهاجرت، حکم به مرگ زودهنگام یک تمدن میدهند. اما با کالبدشکافی دقیق دادههای ارائه شده در منابعی همچون روزیاتو، حزب آما و آرمان ملی، به لایههای پیچیدهتری برمیخوریم. آنچه ما شاهد آن هستیم، لزوماً فروپاشی کل پیکرهی ایران نیست، بلکه فروپاشی «نظم مستقر» و همزمان، تولد یک «جامعهی موازی» است که دیگر با زبانِ قدرت رسمی سخن نمیگوید.
۱. عصیان مدنی زندگیمحور؛ وقتی سیاست به اتاق خواب و ویترین مغازهها کوچ میکند
نخستین و مهمترین نشانهی تغییر در ایران، طبق تحلیل روزنامه آرمان ملی، تغییر بنیادین زمین بازی است. سیاست در ایران از سال ۱۴۰۱ به بعد، از احزاب، گروههای سیاسی و صندوقهای رأی به کلی خارج شده است. وقتی راهکارهای نهادی برای تغییر بسته میشود، جامعه دچار «مرگ سیاسی» نمیشود، بلکه سیاست را به «شخصیترین لایههای زندگی» خود میبرد. امروز، انتخاب نوع پوشش، نحوهی آرایش، گوش دادن به موسیقی ممنوعه، و حتی نحوهی چیدمان میز در یک کافه، همگی کنشهایی هستند که جای خالی احزاب سیاسی را پر کردهاند. این «سیاستِ زیستروزمره» یعنی مردم تصمیم گرفتهاند به جای چانهزنی برای تغییرِ حاکمیت، خودشان «تغییر» را در لحظه زندگی کنند. این نوع عصیان، به مراتب برای ساختار قدرت خطرناکتر از شورشهای کلاسیک است، زیرا مرز مشخصی ندارد و در همه جا حضور دارد؛ از مانیتور یک فریلنسر گرفته تا پیادهروی یک زن در مرکز شهر.
۲. سیاهچالهی ناامیدی؛ از فرسایش اخلاقی تا فروپاشی اعتماد عمومی
گزارشهای تکاندهندهی وبسایت روزیاتو به جنبهی تاریک این تغییرات اشاره دارد. ناامیدی در ایرانِ سال ۱۴۰۴ دیگر یک حس گذرا نیست، بلکه به یک «وضعیت وجودی» تبدیل شده است. وقتی افق پیشرو با تورم سهرقمی و انسداد سیاسی مسدود میشود، سرمایهی اجتماعی که «چسبِ نگهدارندهی جامعه» است، شروع به خشک شدن میکند. ما با پدیدهای مواجهیم که جامعهشناسان آن را «اتمیزه شدن» مینامند؛ وضعیتی که در آن هر فرد تنها برای بقای شخصی خود میجنگد. افزایش جرایم خرد، بیتفاوتی نسبت به رنج همنوع و فرسایش اخلاق عمومی، زنگ خطرهای جدی فروپاشی هستند. در واقع، این ناامیدی مثل یک اسید، پیوندهای خانوادگی و اجتماعی را در خود حل میکند. اگر جامعه نتواند معنای جدیدی برای «با هم بودن» پیدا کند، سیاهچالهی ناامیدی میتواند کل داشتههای تمدنی ما را ببلعد.
۳. تضادِ دو دنیای بیگانه؛ حاکمیت در گذشته، جامعه در آینده
یکی از جنجالیترین بخشهای تحلیل حزب آما، اشاره به «بیگانگی مطلق» میان سیستم و بدنه است. ایران امروز به دو جزیرهی کاملاً جداگانه تبدیل شده است. جزیرهی اول، هستهی سخت قدرت است که همچنان با ادبیات دههی ۶۰ میلادی و الگوهای سنتی ادارهی جامعه سخن میگوید. جزیرهی دوم، بدنهی جامعه (بهویژه نسلهای جدید و طبقه متوسط تحصیلکرده) است که ارزشهایش با استانداردهای جهانی، حقوق فردی و آزادیهای مدنی گره خورده است. این شکاف دیگر با «اصلاحات تدریجی» پر نمیشود؛ زیرا دو طرف حتی زبان یکدیگر را نمیفهمند. حاکمیت فروپاشی را در «بیحجابی» میبیند، در حالی که جامعه فروپاشی را در «عدم شایستهسالاری و فقر» میجوید. این تضادِ آشتیناپذیر، موتور محرکِ نوعی «خود-فروپاشی» در ساختار اداری و سیاسی کشور است که کارآمدی را به حداقل رسانده است.
۴. مهاجرت تودهای؛ خروجِ استعدادها به مثابه فروپاشی پنهان
نمیتوان از فروپاشی سخن گفت و به آمار وحشتناک مهاجرت در گزارشهای اخیر اشاره نکرد. ایران در حال تجربه یک «خونریزی مغزی» دائمی است. اما نکته جنجالی اینجاست که مهاجرت دیگر فقط محدود به نخبگان علمی نیست؛ معماران، نجارها، پزشکان و حتی ورزشکاران در حال ترک وطن هستند. این پدیده، نوعی «فروپاشی پنهان» است. وقتی یک جامعه بهترین نیروهای مولد خود را از دست میدهد، شاید ساختمانها باقی بمانند، اما روحِ توسعه از آن کالبد خارج میشود. طبق تحلیلهای استخراج شده، این حجم از خروج نیرو، نشاندهندهی این است که بخش بزرگی از جامعه، «ایران» را دیگر به عنوان مکانی برای ساختن آینده نمیبیند. این یعنی فروپاشیِ «ایدهی ملی»؛ وضعیتی که در آن فرد، وطن را نه به عنوان یک خانه، بلکه به عنوان یک ایستگاه موقت میبیند.
۵. اقتصادِ زیرزمینی؛ واکنش جامعه به فروپاشی مالی رسمی
در حالی که سیستم بانکی و پولی کشور در لبهی پرتگاه قرار دارد، جامعه ایران با خلاقیت عجیبی در حال ساختن یک «اقتصاد سایه» است. از رواج ارزهای دیجیتال گرفته تا معاملات پایاپای و تکیه بر شبکههای خویشاوندی برای دور زدن تورم. این رفتار نشاندهندهی این است که جامعه، نهادهای مالی رسمی را عملاً «فروپاشیده» فرض کرده و راهکارهای خود را جایگزین نموده است. این استقلالِ اجباریِ اقتصادی، پیوند میان دولت و ملت را بیش از پیش سست میکند. وقتی دولت توان تأمین ثبات مالی را ندارد، حقِ اعمالِ اقتدار خود بر جامعه را نیز از دست میدهد. اینجاست که میبینیم جامعه نه در حال نابودی، بلکه در حال «جدا کردنِ مسیر خود» از دولتی است که دیگر کارکردی برایش ندارد.
۶. بحران محیطزیست؛ عاملِ شتابدهنده به فروپاشی سرزمینی
هر سه منبع مورد نظر به نوعی به بحرانهای زیستی اشاره دارند. فروپاشی در ایران فقط انسانی نیست، بلکه جغرافیایی است. تنشهای آبی، فرونشست زمین و آلودگی هوا، فشاری مضاعف بر اعصاب و روان جامعه وارد میکنند. مهاجرتهای داخلی از جنوب به شمال و تغییر بافت جمعیتی شهرها، پتانسیل بالایی برای برخوردهای قومی و طبقاتی ایجاد کرده است. در واقع، طبیعتِ ایران در حال انتقام گرفتن از دههها سوءمدیریت است و این فروپاشیِ سرزمینی، خود به خود منجر به فروپاشیِ ثبات اجتماعی میشود. وقتی زمینی برای کشت و آبی برای نوشیدن نباشد، زیباترین شعارهای سیاسی نیز نمیتوانند مانع از فروپاشی نظم شوند.
۷. همبستگی در سایه؛ تولدِ یک «ما»ی جدید از دل ویرانهها
اما آیا همه چیز به تاریکی ختم میشود؟ تحلیلهای حزب آما و آرمان ملی دریچهای از امید را باز میگذارند. آنها معتقدند در دل این فروپاشیِ ظاهری، یک نوع «همبستگی مدنی جدید» در حال شکلگیری است. مردم در حوادثی مانند زلزلهها، سیلها یا بحرانهای معیشتی، به جای تکیه بر دولت، به یکدیگر پناه میبرند. این شبکههای خودجوشِ یاریرسانی، نشاندهندهی این است که «جامعه» هنوز زنده است و در حال تمرین برای ادارهی خود بدون نیاز به قیم است. اینجاست که فروپاشی نظم قدیم، به معنایِ فرصتی برای تولدِ یک نظمِ انسانیتر و مبتنی بر واقعیتهای جامعهی مدرن ایران تعبیر میشود.
نتیجهگیری نهایی: انتقالِ دردناک به عصرِ پسا-انسداد
در نهایت، باید گفت ایران در سال ۱۴۰۴ نه در حال نابودی مطلق، بلکه در حال یک «انتقالِ تمدنیِ پرهزینه» است. آنچه ما «فروپاشی» مینامیم، در واقع فرو ریختن دیوارهایی است که دههها مانع از دیده شدن واقعیتِ جامعهی ایران شده بودند. جامعه ایران با عبور از سیاستِ رسمی و پناه بردن به «سیاستِ زندگی»، در حال بازتعریفِ هویت خود است.
ایران نه یک سیاهچاله، بلکه یک «دیگِ جوشان» است. ناامیدیِ گزارش شده در روزیاتو، تضادِ مطرح شده در حزب آما و تغییرِ زمین بازی در آرمان ملی، همگی قطعات یک پازل هستند: پازلِ جامعهای که به بلوغ رسیده و دیگر نمیتواند در لباسِ تنگِ گذشته زندگی کند. فروپاشی اصلی، فروپاشیِ «توهمِ کنترل» بر جامعه است. آیندهی ایران نه از راهروهای قدرت، بلکه از دلِ همین مقاومتهای خرد، همبستگیهای غیررسمی و پافشاری بر «حقِ زندگی» زاده خواهد شد. ایران در حال پوستاندازی است؛ فرآیندی که همواره با درد، خون و ابهام همراه است، اما به معنایِ پایانِ تاریخ نیست، بلکه آغازِ فصلی جدید برای ملتی است که یاد گرفته است در دلِ ویرانهها، زندگی را بازآفرینی کند.
